میلاد با سعادت هشتمین اختر تابناک امامت و ولایت بر دوستداران بارگاهش مبارک

...چقدر دلم می خواست یکی از کبوترای حرمت بودم...
کودکی گذشت و آرزوها
یکی برآورده شد،
یکی از یاد رفت،
یکی رنگی نو گرفت
و یکی ماند،
یکی ماند مثل زخمی کهنه و بی التیام.

کودکی رفت و آرزوها
پوست انداختند،
رنگ باختند،
پیله تنیدند و پروانه شدند!
از خردسالی تا بزرگسالی،
در جریانی ملایم و همیشگی
رنگ در رنگ،
ریز و درشت،
گاه لبریز شوق و گاه غم آلوده!
× × ×
ای آرزوی کهنه ی بی التیام!
که هرچه بزرگ تر شدم، بیشتر قد کشیدی
که رنگ در رنگ بودی و بودی
گاه کوچک، گاه بزرگ
که پوست انداختی و بودی
که پیله تنیدی و پروانه نبودی و بودی...
ای آرزوی کهنه ی بی التیام!
که نه سعی بودی و نه قسمت
هنوز بر بالابلند نخل هایی
و دست من کوتاه...!
"پریا"
یا علی جان مددی

بیتو همْبغض غزلهایی ملالآور شدم
گرچه تنها بودم، امّا باز تنهاتر شدم
پر زدم، پر ریختم، عُریان شدم از هر چه بود
چون درختی در هجوم ِ بادها پَرپر شدم
سوختم در چرخهی تکرارهایی ناگزیر
مثل قُقْنوسی، هزاران بار، خاکستر شدم
ساز و مِضرابم گِره خوردند با تارِ سکوت
از طنین نعرههای بیصدایی کَر شدم
میوههایم تا به یادم هست، حسرت بود و آه
آخرین فصل شکُفتن را که بارآور شدم
خندههایم بُغض بود واشکهایم قهقهه
سالها بازیچهی دنیای بازیگر شدم
محمدحسین صفاریان
یا علی جان مددی
ای دل چه اندیشیدهای در عذر آن تقصیرها
زان سوی او چندان وفا، زین سوی تو چندین جفا
زان سوی او چندان نعَم، زین سوی تو چندین خطا
زان سوی او چندان کِشش، چندان چشش، چندان عطا
چندین کشش از بهر چه، تا در رسی در اولیا از بد پشیمان میشوی، الله گویان میشوی
آن دم تو را او میکشد، تا وارهاند مر تو را
آن لحظهْ ترساننده را با خود نمیبینی چرا
گاهی بغلطاند چنین، گاهی ببازد در هوا
گاهی نهد در جان تو نور ِخیالِ مصطفی
یا بگذرد یا بشکند کشتی در این گردابها
کز گنبد هفت آسمان در گوش تو آید صدا
چون شد ز حد از آسمان، آمد سحرگاهش ندا
فردوس خواهی دادمت، خامشْ رها کن این دعا
گر هفت بحر آتش شود من در رَوَم بهر لقا
من در جَحیم اولی ترم، جنّت نشاید مَر مرا
من سوختم زین رنگ و بو، کو فَرّ انوار بقا
"مولانا"
یا علی جان مددی برایت... دل تنگی ِ عصر ِ پاییز را می فرستم! مثل کلاغ های دم ِ غروب... هیچ جا نیستم! فقط گاهی... یکی از پرهایم می اُفتد! "کتایون ریزخراتی" یا علی مدد
از جرم ترسان میشوی وز چاره پرسان میشوی
گر چشم تو بربست او، چون مهرهای در دست او
گاهی نهد در طبع تو سودای سیم و زر و زن
این سو کشان سوی خوشان، وآن سو کشان با ناخوشان
چندان دعا کن در نهان، چندان بنال اندر شبان
بانگ شعیب و نالهاش وآن اشک همچون ژالهاش
گر مجرمی بخشیدمت وز جُرم آمرزیدمت
گفتا نه این خواهم، نه آن، دیدار حق خواهم عیان
گر رانده آن منظرم، بستست از او چشم ِ ترَم
جنّت مرا بیروی او، هم دوزخست و هم عدو
