تبليغاتX
حرف های ناگفته
نامه های نا نوشته

میلاد با سعادت هشتمین اختر تابناک امامت و ولایت بر دوستداران بارگاهش مبارک

...چقدر دلم می خواست یکی از کبوترای حرمت بودم...





لينك ثابت نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 8:0 توسط ..:: دل تنگ ::..

کودکی گذشت و آرزوها

یکی برآورده شد،

یکی از یاد رفت،

یکی رنگی نو گرفت

و یکی ماند،

یکی ماند مثل زخمی کهنه و بی التیام.

کودکی رفت و آرزوها

پوست انداختند،

رنگ باختند،

پیله تنیدند و پروانه شدند!

از خردسالی تا بزرگسالی،

در جریانی ملایم و همیشگی

رنگ در رنگ،

ریز و درشت،

گاه لبریز شوق و گاه غم آلوده!

× ×‌ ×

ای آرزوی کهنه ی بی التیام!

که هرچه بزرگ تر شدم، بیشتر قد کشیدی

که رنگ در رنگ بودی و بودی

گاه کوچک، گاه بزرگ

که پوست انداختی و بودی

که پیله تنیدی و پروانه نبودی و بودی...

ای آرزوی کهنه ی بی التیام!

که نه سعی بودی و نه قسمت

هنوز بر بالابلند نخل هایی 

و دست من کوتاه...!

"پریا"

یا علی جان مددی





لينك ثابت نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 2:45 توسط ..:: دل تنگ ::..

بی‌تو همْ‌بغض غزل‌هایی ملال‌آور شدم

گرچه تنها بودم، امّا باز تنهاتر شدم

 

پر زدم، پر ریختم، عُریان شدم از هر چه بود

چون درختی در هجوم ِ بادها پَرپر شدم

 

سوختم در چرخه‌ی تکرارهایی ناگزیر

مثل قُقْنوسی، هزاران بار، خاکستر شدم

 

ساز و مِضرابم گِره خوردند با تارِ سکوت

از طنین نعره‌های بی‌صدایی کَر شدم

 

میوه‌هایم تا به یادم هست، حسرت بود و آه

آخرین فصل شکُفتن را که بارآور شدم

 

خنده‌هایم بُغض بود واشک‌هایم قهقهه

سال‌ها بازیچه‌ی دنیای بازیگر شدم

 

محمد‌حسین صفاریان

یا علی جان مددی





لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 0:0 توسط ..:: دل تنگ ::..

 

ای دل چه اندیشیده​ای در عذر آن تقصیرها

زان سوی او چندان وفا، زین سوی تو چندین جفا

زان سوی او چندان کرَم، زین سو خلاف و بیش و کم

زان سوی او چندان نعَم، زین سوی تو چندین خطا

زین سوی تو چندین حسد، چندین خیال و ظنِّ بد

زان سوی او چندان کِشش، چندان چشش، چندان عطا

چندین چشش از بهر چه، تا جان تلخت خوش شود

چندین کشش از بهر چه، تا در رسی در اولیا

از بد پشیمان می​شوی، الله گویان می​شوی

آن دم تو را او می​کشد، تا وارهاند مر تو را

از جرم ترسان می​شوی وز چاره پرسان می​شوی

آن لحظهْ ترساننده را با خود نمی​بینی چرا

گر چشم تو بربست او، چون مهره​ای در دست او

گاهی بغلطاند چنین، گاهی ببازد در هوا

گاهی نهد در طبع تو سودای سیم و زر و زن

گاهی نهد در جان تو نور ِخیالِ مصطفی

این سو کشان سوی خوشان، وآن سو کشان با ناخوشان

یا بگذرد یا بشکند کشتی در این گرداب​ها

چندان دعا کن در نهان، چندان بنال اندر شبان

کز گنبد هفت آسمان در گوش تو آید صدا

بانگ شعیب و ناله​اش وآن اشک همچون ژاله​اش

چون شد ز حد از آسمان، آمد سحرگاهش ندا

گر مجرمی بخشیدمت وز جُرم آمرزیدمت

فردوس خواهی دادمت، خامشْ رها کن این دعا

گفتا نه این خواهم، نه آن، دیدار حق خواهم عیان

گر هفت بحر آتش شود من در رَوَم بهر لقا

گر رانده آن منظرم، بستست از او چشم ِ ترَم

من در جَحیم اولی ترم، جنّت نشاید مَر مرا

جنّت مرا بی​روی او، هم دوزخست و هم عدو

من سوختم زین رنگ و بو، کو فَرّ انوار بقا

"مولانا"

 

یا علی جان مددی





لينك ثابت نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 21:44 توسط ..:: دل تنگ ::..

برایت...

دل تنگی ِ عصر ِ پاییز را می فرستم!

مثل کلاغ های دم ِ غروب...

هیچ جا نیستم!

فقط گاهی...

یکی از پرهایم می اُفتد!

"کتایون ریزخراتی"

یا علی مدد





لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 4:0 توسط ..:: دل تنگ ::..