
حالا تو برای من بیشتر از یک خاطره، شبیه ِ خود ولیعصر هستی! یک خیابان صبور با انگشتان کشیده ی غمین. خیابانی که پاریس را با تمام سنگفرش هایش پهن آن کرده بودیم و بر کمر شب قدم می زدیم. شبیه ِ حضور ِ عظیم یک قدم، شبیه ِ باران خورده ترین نقطه ی خیابان، شبیه ِ خود تهران. تو برای من حالا نه تنها یک خاطره، یک اتفاقی که هر روزی. هر روز مثل نفس مثل نسیم مثل آفتاب. با تو می شد به تآترهای بیست ساله ی پاریس رفت وقتی انگشتان بلند ِ خیابانی صبور سایه ی خنکی را خواب گیسوانت می کرد. تأترهای بیست ساله ای که ما را بیشتر از شراب های بیست ساله می گرفت.
می دانم مهم با تو بودن بود نه کجا بودن. همه ی شعرهای جهان آگاهند که تمام ِ خیابان های جهان پشت در خانه ی تو به آخر می رسیدند ...
ولی باز لعنت به این حس! به نبودنت که به اندازه ی بودنت آرامم می کند! ..
سیدمحمد مرکبیان
قسمتی از داستان ِ من آدم نمی شوم!
کوچه بی تابِ ماست
مثلِ آفتاب می آیی وُ نگاه اَم را قدم می زنی
تا
شب
خیال اَم را تن کُنی به نیّتِ رفتن
بُغض اَش می ترکد
کوچه از تنهایی اَم
(رضا آمن)

دستم را
نمیتوانند بخوانند
دستهای من
شعر منتشر نشدهی توست.
.
.
سارا محمدی اردهالی
![]()
عشق بازی به همین آسانی است
که گلی با چشمی
بلبلی با گوشی
رنگ زیبای خزان با روحی
نیش زنبور عسل با نوشی
کار همواره ی باران با دشت
برف با قله ی کوه
رود با ریشه ی بید
باد با شاخه و برگ
ابر عابر با ماه
چشمه ای با آهو
برکه ای با مهتاب
و نسیمی با زلف
دو کبوتر باهم
شب و روز و طبیعت با ما!
عشق بازی به همین آسانی است
شاعری با کلماتی شیرین
دست آرام و نوازش بخش بر روی سری
پرسشی از اشکی
و چراغ شب یلدای کسی با شمعی
و دل آرام و تسلا و مسیحای کسی با جمعی
عشق بازی به همین آسانی است
که دلی را بخری
بفروشی مهری
شادمانی را حراج کنی
رنج ها را تخفیف دهی
مهربانی را ارزانی عالم بکنی
و بپیچی همه را لای حریر احساس
گره عشق به آنها بزنی
مشتری هایت را با خود ببری تا لبخند
عشق بازی به همین آسانی است
هر که با پیش سلامی در اول صبح
هر که با پوزش و پیغامی در رهگذری
هر که با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی
نمک خنده بر چهره در لحظه ی
کار عرضه ی سالم کالای ارزان به همه
لقمه ی نان گوارایی از راه حلال
و خدا حافظی شادی در آخر روز
و نگهداری یک خاطره ی خوش تا فردا
و رکوعی و سجودی با نیت شکر
عشق بازی به همین آسانی است!
.
مجتبی کاشانی - سالک
![]()
لازم نيست براي اثباتِ مُرده بودنم
از ديوار عبور كنم
و يا خبرِ فرسودگي استخوان هايم را
از كرم هاي خاكي برایتان بگيرم!
من مُرده ي مدرنيزه اي هستم
كه در فصلِ انجمادِ شاعر از درد
قيدِ حيات را زده ام!
اكنون
در خستهترین ساعتِ سرّ بودنِ روح ام,
زمان با تمامِ يال و كوپال اش
از نعش ام عبور مي كند...!!
.
.
بهرنگ قاسمي